شمس الدين رشديه
123
سوانح عمر ( فارسى )
مدير كل زندان پيش ما آمده با صداى بلند فرياد زد : « سركار خانباشى تشريف آوردهاند . » فورى دويده گليمى آوردند و فرش ايوان كردند و سركار خانباشى ، با جلال و جبروت آمد و نشست و ما را احضار فرمود . با نگاه خاصى متوجه ما سه نفر شد . و با ميرزا آقا كه كلاهى بود طرف صحبت گشت و پرسيد ، « شما كيستيد ؟ چيستيد ؟ گناهتان چيست ؟ و چرا شما را باينجا فرستادهاند ؟ » ميرزا آقا من ، و مجد الاسلام بعد خودش را معرفى كرد . مذاكرات زياد شد . خلاصه اين كه فكر كرده بود ميرزا آقا تاجر است مىشود گوشش را بريد . ولى از آن دو آخوند چيزى درنمىآيد . پس از مذاكرات گفت ، « من از طرف حضرت اشرف براى تحقيقات آمده بودم . برميگردم و مراتب را بعرض ميرسانم ، باز بملاقات شما مىآيم . » در ضمن محبوسين با بيگلر بيگى قوچان ، كه بيست روز قبل باينجا آورده بودند ، صحبت ميكرديم كه باز همهمه بلند شد و همگى باحترام برخاستند . معلوم شد سركار خانباشى از حضور حضرت اشرف مراجعت كرده است . خانباشى آمد و نزد ما نشست . و مدير زندان را صدا زده گفت ، « برويد از آبدارخانه قند و چائى بگيريد و بياوريد و براى آقايان چاى و قليان آماده كنيد . و از آشپزخانه مخصوص سركارى شام و ناهار بياوريد . » سپس رو بما كرده گفت ، « حضرت اشرف ميفرمايند اگرچه برحسب حكم تهران شما محبوس منيد ، ولى در منزل من مهمان خواهيد بود . همانطور كه در خانه خودتان هستيد . » خانباشى برخاستند و ما را وداع كردند . بساط قهوهخانه راه افتاد و بعد از دو ساعت يك مجموعه شام براى ما آوردند . اگرچه خوردهبينى و تعريف و تنقيد از غذا شيوه من نيست ، ولى براى اينكه مراتب مهماننوازى آصف الدوله را ذكر كرده باشم ميگويم ، شام آن شب عبارت بود از يك دورى پلو و يك دورى چلو ، دو ظرف خورش دو كاسه افشره يكى دوغ . يكى شربت ، و يك عدد نان خاصه . اين مائده آسمانى در مقابل ديدگان ما عرض اندام كرد . اما از حال زندانيان مگر خلاص ميشويم ، كه لذت غذا را درك كنيم ؟ درهرصورت غذا صرف شد . خان نايب و مدير محبس را هم بشام دعوت كرده بوديم . پس از شام آفتابه لگن آوردند و دستها را شستيم . سپس نماز خوانديم . بعد مهياى خواب شديم . از رختخواب خبرى نبود . دراز كشيديم و خوابيديم . صبح زود از خواب برخاسته نماز گذارديم . مدير محبس تا دو از آفتاب برآمده خواب بود . صبحانه ما هم به بيدارى او مقرر بود ، بيدار شد و صبحانه صرف شد . كمكم دامن روز پهن شد . گليم برداشته به بالاخانه رفتيم و به حال خود ميانديشيديم . امروز اولين روزى بود كه توانستيم دو ساعتى با هم بنشينيم و راجع به خود صحبت كنيم ، و از تعرض ماموران بىانصاف آزاد باشيم . صلاح در آن ديديم كه با حضرت اشرف ملاقات كنيم . وسائل برانگيختيم ، بالاخره غروب بود خانباشى آمد و احوالپرسى كرد ، استدعاى شرفيابى كرديم . وعده داد و رفت . سه از شب رفته ، شب سهشنبه 15 جمادى الثانى ، خان نايب با يكدسته فراش وارد